باز با وسوسه این دل دیوانه شدم |
عشق ان نیست که همیشه در کنارش باشی عشق ان است که همیشه به یادش باشی |
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
+نوشته شده دردوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط بنیامین | باز اين دل شكسته هواي گريه دارد باز اين صداي خسته آهي چو ناله دارد باز اين نگاه غمگين چشم ره تو دارد باز اين غروب دلگير، افسوس سينه دارد
+نوشته شده دردوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:32 توسط بنیامین | امشب دل من گرفته و غمگین است این بغض همیشگی من سنگین است شب سرد وزمین و آسمان مهتاب است این دل به هوای دیدنت بی تاب است
+نوشته شده دردوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط بنیامین | آخرین خاطره...
تو اين دل شکسته ، ياد تو تنها مونده اندوه رفتن تو خاطرمو ، سوزونده تو آسمان قلبم ، تويي تو ، تک ستاره تويي که با تو ميشم ، يه فرصت دوباره تمام آرزوهام ، بي تو فقط سرابه از وقتي که تو رفتي ، خونه دل خرابه خوب مي دونمکه ديگه آخر خط رسيدم از با تو بودن فقط يه دنيا ، غصه ديدم دلم شکسته اما فرقي برات نداره شبهاي غربت من ، خالي شد از ستاره +نوشته شده دردوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط بنیامین |
ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را ديدم و آمد به يادم دردمندي هاي دل گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش +نوشته شده دردوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:27 توسط بنیامین | غروب شد، خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان +نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط بنیامین | آنگاهکه بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم ، اما +نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14 توسط بنیامین | از آتش پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من سوزانتر است
از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من زیباتر است
از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من عاشق تر است.
از خودش پرسیدم تو کیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم
+نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:9 توسط بنیامین | |
سلام دوستان پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين اردیبهشت 1387 اسفند 1386 نويسندگان بنیامین مانی س . طراح قالب |